تبلیغات
هر چی بخوای پیدا میشه - مطالب داستان های زیبا

داستان اثبات عشق

داستان اثبات عشق


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

نوشته شده در تاریخ شنبه 12 شهریور 1390    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: عاشقانه، داستان های زیبا، سرگرمی،     | نظرات()

داستان کوتاه و آموزنده ” خود را تغییر دهیم “

داستان کوتاه و آموزنده ” خود را تغییر دهیم “

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

 

ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

داستان آموزنده ” هزینه بیلط “

داستان آموزنده ” هزینه بیلط “

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند .
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان . »
متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت :

نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

کر بودن یا نبودن .!.!.!.!.!.!

کر بودن یا نبودن .!.!.!.!.!.!

میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه.
تلاش میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین.
یكیشون قبول میكنه و میمیره.
اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی.
بالاخره میرسه بالا.
همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده.
روی كاغذ مینویسه: دوستان از اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم.
پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 تیر 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

ارزش چانه زدن

ارزش چانه زدن

در روم باستان, گروهی پیش گو به نام  سیبل ها نه کتاب در باره آینده امپراتوری روم نوشتند.کتاب ها را نزد  تیبریوس بردند.
امپراتور پرسید: قیمت این کتاب ها چقدر است؟
سیبل ها پاسخ دادند:صد سکه زر.
تیبریوس خشمگینانه آنها را از خود راند.
سیبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به  تیبریوس گفتند: هنوز هم صد سکه زر می ارزند.

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 تیر 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

آن كه شنید و آن كه نشنید

آن كه شنید و آن كه نشنید

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

روزی مردی خواب عجیبی دید.

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید كه رفته پیش فرشته ها و به كارهای انها نگاه می كند .

هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند وتند تند نهمه هایی را كه توسط پیكها از زمین می رسند باز می كنند و انها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چكار می كنید؟

فرشته در حالی كه داشت نامه ای را باز می كرد گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم را از خداوند تحویل می گیریم .


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 خرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

طلب بخشش ومغفرت به سبک بچه زرنگی

طلب بخشش ومغفرت به سبک بچه زرنگی

کودکی به مامانش گفت،

من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد.

مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 خرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

انشای یک بچه دبستانی درباره ازدواج

انشای یک بچه دبستانی درباره ازدواج

این یک داستان است...به شخص من مربوط نیست...

 

                                      نام : ...

كلاس : ...
موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.


حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

 

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 خرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()

داستان بسیار زیبای آموزنده "حتما یک لیوان شیر بنوشید "

داستان بسیار زیبای آموزنده "حتما یک لیوان شیر بنوشید "

mostafa671.mihanblog.com ،لیوان شیر

 

 

 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 خرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: داستان های زیبا،     | نظرات()