تبلیغات
هر چی بخوای پیدا میشه - مطالب آورده اند که

آورده اند که

آورده اند که:

روزی هارون الرشید به بهلول گفت:تو را امیر و حاکم بر سگ و خرس و خوک

نموده ام.بهلول جواب داد:

پس از این ساعت قدم از فرمان من منه که رعیت منی!!!

آورده اند که:

بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.

شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت:

اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه را که به همین رنگ است به تو

می دهم!!

بهلول چون سکه های او را دید دانست که سکه های او از مس است

و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یک شرط قبول می نمایم!سپس گفت:

اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی.شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود!

بهلول به او گفت:

تو با این خریت فهمیدی  سکه ای که در دست من است از طلاست

چگونه من نفهمم که سکه های تو از مس است؟!!!

آورده اند که:

مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال نمود:

که خیلی میل دارم شیطان را ببینم.بهلول گفت:

اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید!!! 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 خرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: آورده اند که،     | نظرات()

آورده اند که

آورده اند که :

کو جنگل؟

آورده اند که: «شخصی ساده لوح با شنیدن وصف جنگل، هوای دیدن آن در سرش افتاد. پس سوار اتومبیل خود شد و به سمت شمال حرکت کرد و طبق نشانی داده شده به جنگل رفت؛ اما پس از مشاهده درختان فراوان بلند و سربه فلک کشیده با خود گفت: اوه، این جا که از بس درخت است، نمی توان جنگل را دید!»

راستی، خوب است نگاهی به اطراف خود بیندازیم. با کمی دقت در خواهیم یافت برای رسیدن به هدف زحمت بسیار می کشیم، اما معمولاً از نتیجه این زحمات بی بهره می مانیم. صبح تا شب درس بخوان و کار کن و آخر شب، خسته و کوفته سر بر بالین بگذار و فردا دوباره روز از نو و روزی از نو؛ و همین طور روزی دیگر، مانند اسبان آسیاب های قدیمی که چشمانشان را می بستند و آن ها را به کشیدن اهرم سنگ آسیاب وادار می کردند. اسب بیچاره خیال می کرد مسافت فراوانی پیموده است؛ اما وقتی چشمانش را باز می کردند، خود را سر جای اول می دید.

راستی چه کنیم زحمت هامان هدر نرود و سبب آرامش و نه آسایش ماگردد؟

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 خرداد 1389    | توسط: mostafa    | طبقه بندی: آورده اند که،     | نظرات()